شعر معروف سيف الدين فرغاني
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بيش از دو روز نبود از آن دگر كسان
بعد از دو روز از آن شما نيز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سه شنبه - بونوئل
پنجره را مي بندم هوا خيلي سرد شده است, مي روم داخل آشپزخانه و يك ليوان چاي مي ريزم, برادرم را مي بينم كه لم داده و دارد كتاب مي خواند, امروز او دارد اولين كتاب غيره درسي زندگي اش را مي خواند ديروز تصميم گرفت كه خواندن را شروع كند, تازه بيست و يك سالش شده در طول اين سالها بارها كتاب هايي را داده ام كه بخواند اما هربار بيست سي صفحه كه جلو مي رفت كتاب را برمي گرداند مي گفت نمي توانم تمركز كنم حوصله ندارم , اما اين يكي احتمالا جذبش كرده چون از صبح از جايش تكان نخورده از كنارش كه رد مي شوم زير چشمي نگاهم مي كند كمي هم سرخ مي شود مثل اينكه خجالت مي كشد مي گويم چه خبر؟ مي گويد خيلي كتاب خوبيه دارد تمام مي شود چاي را دستش مي دهم برمي گردم آشپزخانه و براي خودم چاي مي ريزم ,به برادرم فكر مي كنم و به سالها پيش ,كه اولين كتاب زندگي ام را خواندم از آن روز سالها گذشته و من هر روز بيشتر براي فرار از تنهايي ام و پنهان كردنش از چشم ديگران به كتاب پناه برده ام
بر مي گردم اتاقم, كتاب "خاطرات و فراموشي " محمد قائد را از روي صندلي بر مي دارم و مي گذارم داخل قفسه ي كتاب ها خيلي وقت بود دنبالش مي گشتم اما هر جا مي رفتم مي گفتند چاپش تمام شده چند روز پيش كه به يك كتابفروشي دست دوم سر زدم پيدايش كردم و سريع برگشتم و خواندمش هر چند كه چند تا از مقالاتش را هم قبلا از سايت آقاي قائد دانلود كرده بودم و خوانده بودمش ,اما هر كدام از مقالاتش به چند بار خواندن مي ارزد, با ديدن برادرم ياد مقاله ي "درباره ي نوستالژي" كتاب افتادم و دچار نوعي دلتنگي شدم, ياد آن روزها كه پول هايم را جمع مي كردم تا كتابي بخرم و نوشته هايم را از همه پنهان مي كردم ,
هر چند اين هفته را خوب شروع نكرده ام اما دارد خوب پيش ميرود ,اين هفته را اختصاص داده ام به ديدن فيلم هاي بونوئل ,فعلا چهار فيلمش را ديده ام, فيلم هاي بونوئل آغاز دوباره اي براي من است هر فيلمش مرا به شدت تكان مي دهد ,ميلان كوندرا مي گويد جهان زماني دگرگون شد كه دن كيشوت كتابخانه اش را ترك مي كند و سفرش را مي آغازد ,اما براي من جهان از آنجا شروع مي شود كه بونوئل آرام آرام به سيگارش پك مي زند و تيغي را تيز مي كند نگاهي به آسمان مي اندازد و مي بيند ابري ماه را نصف مي كند ,با انگشتانش پلك هاي زني را باز مي كند و تيغ را نزديك مي برد و با ضربتي سريع مردمك چشم را مي شكافد و بينايي جريان مي يابد, در اين بينايي است كه نازارين را مي بينم كه همراه دو زن و به قول فوئنتس دو سانچوپانزاي دامن پوش, سير و سلوك خودش را شروع مي كند تا بينش اصلي سورئاليست ها, همان وحدت دوباره ي اضداد شكل گيرد اين وحدت در همه ي فيلم هاي بونوئل ديده مي شود آنجا كه شمعون قديس در سكانس پاياني "شمعون صحرا" با شيطان ,كه اين بار به ظاهر دختر جواني در آمده است در باري نشسته است و در حالي كه مشروب مي خورد به موسيقي راك گوش مي دهد يا آنجا كه ويريدياناي نو ايمان كه در راه مسيح مي كوشد تا مستمندان را با دعا و پاكدامني نجات دهد , اما توسط آنها مورد تجاوز قرار مي گيرد در سكانس پاياني فيلم همراه پسر عموي قمارباز خود و مستخدمه ي شهوترانش با هم مي نشينند تا ورق بازي كنند
بونوئل پارادوكس كساني را كه در عين شكست پيروزند نشان مي دهد, اگر خوب دقت كنيم مي بينم شخصيت هاي مهم فيلم هاي او همه دچار نوعي خلق و خوي مذهبي بدون يقين مذهبي هستند كه در آخر مثل كشيش نازارين ايمانشان را به خدا از دست مي دهند و به ايمان به انسان مي رسند, قديسان و گناهكاران با هم ديدار مي كنند و آنجاست كه تنها انسان است كه مي تواند انسان را نجات دهد خواه اين كار را به نام خدا انجام دهند يا در برابر خدا, همان گونه كه در پايان درخشان "نازارين" مي بينيم آنجا كه نازارين ابتدا از گرفتن آناناسي كه زني روستايي به او هديه مي دهد سرباز مي زند اما سرانجام مي پذيرد يا در سكانس درخشان ديگري كه نازارين بر بالين دختر بيماري در روستايي طاعون زده سعي مي كند در آخرين لحظات زندگي دختر او را وادار به توبه كند و نام خدا را بر زبان آورد اما دختر به جاي توبه نام معشوقه اش را بر زبان مي آورد وفقط مي گويد : خوان ,خوان را به من بده ,بهشت را نمي خواهم .
جرعه اي از چاي را مي خورم و به برادرم فكر مي كنم به اينكه زماني كه اين فيلم ها را ببيند جهان را چگونه براي خودش تفسير مي كند به اينكه بعد از اتمام اولين كتابي كه خواند چه كتابي را پيشنهاد كنم بخواند و نگاهي مي اندازم به دي وي دي هاي فيلم هاي بونوئل و مرددم كدامشان را براي امروز انتخاب كنم, سيگاري روشن مي كنم ,زير سيگاري را از روي كيس برمي دارم روي ميز كنار كيبورد مي گذارم ,اولين پك را به سيگار مي زنم بلند مي شوم و پنجره را باز مي كنم .
عدد دو
1- آدم را پرسيدند كه از روزگار عمرت كدام وقت خوشتر بود ؟ گفت آن دويست سال كه بر سنگي برهنه نشسته بودم و در فرقت بهشت نوحه و گريه مي كردم . گفتند : چرا ؟ گفت : زيرا كه هر روز بامداد جبرئيل آمدي و گفتي ملك تعالي مي گويد : اي آدم , بنال , كه من كه آفريدگارم ناله و نوحه ي تو دوست مي دارم
تفسير سوره يوسف – احمد بن محمد بن زيد طوسي
2- خيلي دلم مي خواهد وقتي كه مردم هر ده سال يك بار از ميان مرده ها بيرون بيايم ,خودم را به يك كيوسك برسانم و با وجود تنفري كه از رسانه هاي جمعي دارم ,چند روزنامه بخرم. اين آخرين آرزوي من است : روزنامه ها را زير بغل مي زنم, بعد كورمال كورمال به قبرستان بر مي گردم و از فجايع اين جهان با خبر مي شوم, سپس با خاطري آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب مي روم.
با آخرين نفس هايم – بونوئل – ترجمه ي علي اميني نجفي
به نام پسر
" پس خودم را به مرگ خواهم سپرد, مانده ي يك ايمان,, بازگشت به سوي پدر, روز بزرگ آشتي"
اين جملات يادداشتهاي كافكا بعد از تشخيص بيماري اش "سل ريوي" است او ديگر مي داند كه به زودي خواهد مرد اما اين جملات معناي دوپهلويي هم دارند در اينجا منظور از كلمه ي پدر هم مي تواند پدر تني و زميني باشد هم پدر آسماني و بي شك روز آشتي هم معنايي عميق تر از توبه ي سنتي يهوديان دارد
او كه سالها در سايه ي ترس از پدر زيسته است اكنون مي خواهد با نوشتن نامه اي به او مشكلات روحي خود را به او بشناساند و در خلال آن نيز به تجزيه و تحليل زندگي خود هم بپردازد او مي داند كه مثل يك كافكاي واقعي شور و شوقي براي زندگي و كسب و كار در او نيست و حتي جايي كه خود را با پدرش مقايسه مي كند او را از هر جهت قوي تر از خويش مي يابد و توضيح مي دهد وقتي در حمام در يك اتاقك لباس هايشان را در مي آوردند چه وضعي پيدا مي كرد " من ,لاغر, ضعيف ,باريك ,تو ,قوي, بلند و چهار شانه " " من خودم را در همان اتاقك فلاكت بار مي ديدم و نه فقط در قبال تو بلكه در قبال تمام دنيا " و آنجاست كه او در مي يابد هيكل و جسم پدرش به تنهايي براي خوار كردن او كافي است و آنقدر اين تفاوت بين آنها از هر لحاظ آشكار است كه مي نويسد " براي همديگر خطرناك بوديم "
اين وضع هم در مورد افكار و هم در مورد اشخاص مصداق داشت و كافي بود كافكا نسبت به كسي اظهار علاقه كند و آنجا بود كه پدرش بدون توجه به احساس او و بدون حرمت گذاشتن به قدرت قضاوتش با ناسزا و افترا و تحقير دخالت مي كرد " با گفته هايت بي خيال ضربه مي زدي دلت براي هيچ كس نمي سوخت انسان در برابر تو پاك بي دفاع بود " و اينگونه است كه زير فشار سخت گيري هاي پدر و تحقيرهايش كافكا بچه ي ترسويي بار مي آيد كه اعتماد به نفسش را در همه ي امور از دست مي دهد و حتي در مدرسه هم وقتي به كلاس بالاتري مي رفت هميشه اين ترس همراه او بود كه نكند جلسه اي تشكيل دهند تا ببينند چگونه توانسته است نمره ي قبولي كسب كند
در جايي ديگر از نامه به كوشش هايي كه براي ازدواج داشته اشاره مي كند از آنجا كه ادبيات براي كافكا در راس همه ي امور قرار داشته و اين را بارها درجاهاي مختلفي تكرار مي كند ازدواج به عنوان يك فكر براي او مطرح مي شود تا بتواند در سايه ي آن استقلال پيدا كند اما از نظر روحي ظاهرا قادر به ازدواج كردن نيست " و اين همان فشار روحي ناشي از ترس و ضعف و حقير منشي من است " او لازمه ي ازدواج را در چيزهايي مي داند كه در پدرش تشخيص داده است : قدرت بدني و تمسخر ديگران ,سلامتي و نوعي افراط ,بلاغت كلام و عدم لياقت, اعتماد به نفس و نارضايي از همه كس, استبداد ,پر كاري, تن نترس ,چيزهايي كه كافكا نصيبي از آنها ندارد او بعد از چند بار نامزدي بالاخره قيد ازدواج را مي زند چرا كه آن را در قلمرو بي چون و چراي پدرش مي داند " من گاهي اين تصور را در ذهن دارم كه نقشه ي زمين را پهن كرده اند و تو با تمام بدنت رويش دراز كشيده اي آن وقت احساس مي كنم كه فقط آن مناطقي براي زندگي به من اختصاص داده شده است كه يا بدنت آنها را نپوشانده يا دور از دسترست قرار دارد و اينها مناطقي هستند نه چندان متعدد و نه چندان تسلي بخش و ازدواج در هر حال جزو آنها نيست "
در چند جاي ديگر نامه به بيزاري پدرش نسبت به نويسندگي اش اشاره مي كند او هميشه در استقبال از كتابهاي كافكا و حتي " پزشك دهكده " كه به او تقديم شده يود تنها به ذكر جمله اي اكتفا مي كند : " بگذارش روي ميز پاي تخت "
مي توان پي برد كه رابطه ي كافكا با پدرش نمايانگر همان دوگانگي شخصيت هاي اصلي آثارش به مقاماتي است كه در برابر اين شخصيتها قد علم كرده اند و انگار اين كشمكش ها پاياني ندارند و آشتي بين آنها همچون رابطه ي او با پدرش ناممكن است, اين است كه بهترين آثار او داستانها و رمانهاي ناتمامي هستند كه پاياني ندارند و انگار مي خواهند زير سايه ي شكي كه در خواننده برانگيخته اند تا بي نهايت گسترش يابند
از جمله ي آخر نامه مي توان چنين استنباط كرد كه اين نامه وصيت نامه ي كافكا هم هست تا به قول خود كافكا به وسيله ي آن او و پدرش بتوانند به حقيقت نزديك شوند و كمي به آرامش برسند و زندگي و مرگ را برايشان آسان گرداند اما اين نامه هيچ وقت به دست پدرش نرسيد و مرگ را براي كافكا آسان نكرد و چنين شد كه زير فشار طاقت فرساي زندگي و بيماري اش به پزشكش نوشت : اگر مرا نكشي قاتلي
گاهی
شعر را
نباید نوشت
قول
فریدریش دورنمات - عزت الله فولادوند - طرح نو
فریدریش دورنمات روز پنجم ژانویه 1921 در شهر کوچک کونل فینگن نزدیک برن در یکی از کانتونهای آلمانی زبان سوئیس به دنیا آمد و روز 14 دسامبر 1990 در گذشت در دانشگاه الاهیات و فلسفه می خواند و دوران کودکی اش را تحت تربیت مذهبی پدر کشیش و سختگیرش می گذراند که بعد ها واکنش در برابر این نوع تربیت و امتناع از پذیرش ارزشهای القایی پدرش بن مایه ی اندیشه های او در آثارش قرار می گیرد
شهرت او بیشتر مدیون نمایشنامه های اوست اما سهم رمان های او نیز کمتر از آنها نیست رمان هایی در قالب رمان پلیسی که مرز داستانسرایی را پشت سر می گذارند و وارد قلمرو هنر و فلسفه می شوند
قهرمان های رمان هایش اگر چه مانند دیگر قهرمان های رمان های پلیسی با جنایت مبارزه می کنند اما مبارزه ی اصلی آنها علیه حماقت این دنیاست علیه بی عدالتی در مفهوم گسترده ی آن و گاه علیه خود قانون که از جهاتی به تبهکاران کمک می کند و این مشکل را به وجود می آورد که نتوان از راه قانون و بصورت قانونی علیه جرم و جنایت و جانی عمل کرد و تا جایی پیش می رود که قهرمان را در راه مبارزه اش به مرز جنون می کشاند
سخن گفتن از قهرمان در آثار دورنمات مضحک می نماید چرا که جهانی که دورنمات تصور می کند جهانی بدون قهرمان است و این باور اندوهناک او را تا بدانجا می کشاند که بگوید : " ما در این جهان, دیگر قهرمان تراژیک نداریم بلکه تراژدی هایی داریم که خون خواران تاریخ جهان مثل هیتلر و استالین با ماشین های کشتار خود به صحنه می برند "
چهره ی اصلی ( نه قهرمان ) در این رمان گارآگاه زبردستی است ( ماتئی ) که نه زن دارد و نه سیگار می کشد نه مشروب می خورد بلکه تنها در اتاق هتلی زندگی می کند و به هیچ چیز جز کارش نمی اندیشد و در کارش چنان موفق است که قرار است بعنوان نماینده پلیس سوئیس جهت آموزش نیروهای پلیس اردن به آن کشور سفر کند اما در آخرین روزهایی که او خود را برای سفر آماده می کند جسد دختر بچه ای پیدا می شود و او که مامور گفتن ماجرا به خانواده ی کودک می باشد در جریان رویارویی با آنها به مادر دختر قول می دهد تا قاتل دخترش را پیدا کند در این میان فروشنده ی دورگردی دستگیر و پس از بازجویی طولانی ای به قتل اعتراف میکند و همان روز در زندان خودکشی می کند اما ماتئی می داند که او قاتل واقعی نیست به اردن نمی رود دم و دستگاه پلیس را رها می کند آبروی حرفه ای اش را از دست می دهد با زن فاحشه ای هم خانه می شود سیگار می کشد و معتاد به الکل می شود امتیار پمپ بنزینی می گیرد و در آنجا منتظر می ماند تا قاتل روزی به سراغش بیاید
اما غافل از اینکه بیهودگی تلاش های آدمی زندگی او را به یک تراژدی تبدیل کرده است اما نه به معنای کلاسیک آن بلکه امروزه تراژدی با زندگی آدمها عجین شده و هر کس با آن زندگی می کند و تراژدی بزرگ این است : منطقی که او با آن به کشف حقیقت می رود ساخته ی اندیشه ی آدمی است و آدمی در تلاش بیهوده اش سعی می کند از دریچه ی آن به جهان بنگرد و آن را درک کند حال آنکه واقعیت تابع اتفاق و تصادف و پیش بینی نشده است
خوشبختانه چند نمایشنامه و سه رمان از دورنمات ترجمه شده است و از روی رمان هایش نیز چند فیلم ساخته شده است که البته خواندن کتاب هایش لطف دیگری دارد " قول " و " قاضی و جلادش " دو رمان دیگر نویسنده هستند که با این رمان توسط نشر ماهی در قطع جیبی و با ترجمه ی س. محمود حسینی زاد چاپ شده اند از قول ترجمه ی دیگری هم به دست عزت الله فولادوند توسط انتشارات طرح نو چاپ شده که من ترجمه ی آقای فولادوند را خوانده ام اما دو رمان دیگرش را با ترجمه ی حسینی زاد خوانده ام که آن هم ترجمه ی خوبی است
بیانیه ی 27 ثانویه ی 1925
1- ما کاری با ادبیات نداریم اما اگر لازم شود مثل هر کس دیگری می توانیم از آن استفاده کنیم
2- سوررئالیسم نه یک وسیله ی بیان جدید است نه چیزی ساده تر و نه حتی یک مابعدالطبیعه ی شعر, وسیله ای است برای آزاد سازی مطلق ذهن و امثال آن
3- ما مصمم به ایجاد یک انقلاب هستیم
4- ما واژه ی سوررئالیسم را با واژه ی انقلاب در یک ردیف قرار داده ایم تا خصلت عینی, بی غرض و حتی مستاصل انقلاب را نشان دهیم
5- ما هیچ ادعای تغییر چیزی از اشتباهات انسان را نداریم فقط می خواهیم نشان دهیم که چه افکار سستی دارد و خانه ی متزلزلش را روی چه پی های لرزانی, چه خاک پوکی ساخته است
6- این اخطار رسمی را توی صورت جامعه پرت می کنیم هر جور که از نابرابری هایش, از حرکت های غلط روحش, دفاع کند ما هدف خود را گم نمی کنیم
7- ما در شورش تخصص داریم اگر لازم شود هیچ عملی نیست که ما قادر به ارتکاب آن نباشیم
سوررئالیسم یک جور شعر نیست
فریاد ذهنی است که به سوی خود چرخیده و با استیصال مصمم به شکستن غل و زنجیر خویش است
ولو در صورت لزوم با چکشی مادی
مانیفست دوم 1929
ما را همه چیز به سمت این باور سوق می دهد که ذهن انسان دارای نقطه ای است که در آن مرگ و زندگی ,خیالی و واقعی ,گذشته و آینده, انتقال پذیر و انتقال ناپذیر, بالا و پایین, دیگر نقیض هم به نظر نمی رسند اکنون با هر اندازه جستجو هیچ نیروی محرک دیگری در فعالیت های سوررئالیست ها پیدا نمی شود مگر امید به یافتن و تعیین این نقطه, پس روشن می شود که سوررئالیسم را صرفا سازنده یا ویرانگر تعریف کردن کاری عبث است. نقطه ای که منظور ماست به طریق اولی نقطه ای است که سازندگی و ویرانگری را دیگر نمی توان ضد یکدیگر قلمداد کرد .
ا- این روزها با " حکمت شادان " نیچه خوشم فعلا حال خواندن هیچ کتاب دیگری را ندارم مدتی است نیچه خور شده ام البته قبلا هم زیاد می خواندم اما نه به شدت این روزها , گاهی به سرم می زند کتابخانه ام را از هر چی کتابه خالی کنم و جز این کتاب و " دن کیشوت " و " نامه های وان گوگ " کتاب های دیگری برای خودم باقی نگذارم اما هر بار که خواسته ام این تصمیمم را عملی کنم تا می رسم به کتاب های داستایوسکی و چند نویسنده ی دیگر خشکم می زند راستش نمی توان به راحتی ازکنار چند تا کتاب گذشت , این است که بی خیال می شوم ,فعلا که با نیچه خوشم ,شاید بعد از این کتاب دوباره بروم سراغ دن کیشوت
2- من معمولا خواب آرامی ندارم و تا جایی که به یاد می آورم همیشه تا صبح در مرز میان خواب و بیداری با کابوس و اوهام دست و پا زده ام و صبح ها با احساس کسالت و خستگی جسمی و روحی بیدار شده ام این روزها هم که اوضاع روحی خوبی ندارم صد مرتبه بدتر شده است اما فکر کنم نیچه دارد کار خودش را می کند چون امروز با عجیب ترین احساس زندگی ام بیدار شدم موقع بیدار شدن چنان احساس شادکامی می کردم از اینکه می توانم یک استکان چای داغ بخورم که اشک در چشمانم جمع شد
3- در کار هنر شکسته کامی به زان که بود شکسته نامی
و همه می دانند چگونه سرماخوردگی های سخت
همه ی نظم جهان را به هم می زند
ما را دشمن زندگی می کند
و حتا متافیزیک را به عطسه زدن وا می دارد
من همه ی روز را که به بینی ام می وزید
هدر داده ام
سرم گیج و گنگ درد می کند
حالتی غم انگیز برای شاعری خرد
امروز من واقعا شاعری خردم
آنچه روزهای قدیم بودم آرزویی بود
آن همه گذشته ست
خداحافظ ملکه ی پریان برای همیشه
تو بال هایت از خورشید بود
و من اینجا قدم می زنم
من خوب نمی شوم مگر بروم در بسترم دراز بکشم
من هرگز خوب نبودم
مگر وقتی در پهنه ی جهان دراز می کشیدم
چه سرماخوردگی سختی!..
حالتی جسمانی
من به حقیقت نیاز دارم
و کمی آسپرین
فرناندو پسوا
پس نوشت :سخن گفتن از فرناندو پسوا برای من دشوار است , شاعر درون نگری که با چهار نام مختلف شعر می نوشت : خودش . آلبرتو کایرو . ریکاردوریس. آلوارو دوکامپوس و هر کدام با سبک و ویژگی مخصوص به خودش
لذتی را که از خواندن " کتاب دلواپسی " اش برده ام و می برم را هرگز فراموش نمی کنم کتابی که حاصل بیست سال تلاش بی وقفه ی اوست هر چند که تا قبل از مرگش مانند دیگر آثارش فقط چند قطعه از آن را آن هم در مجلات آن زمان چاپ کرده بود بعد از مرگش بود که درون صندوقچه ی بزرگی نوشته هایش متشکل از چهل هزار صفحه پیدا شد او بیشتر از هر نویسنده و شاعری در ذهن و قلب من جای دارد و به اصطلاح نویسنده ی محبوبم می باشد خوشبختانه در ایران چند کتاب از او ترجمه شده است
دلیل انتخاب این شعرش هم حال بدم می باشد چون چند روز است به شدت سرما خورده ام و تمام تنم درد می کند
1- دکان سیگار فروشی – فرناندو پسوا – ترجمه ی حمید فرازنده – انتشارات نقش خورشید
2- کتاب دلواپسی – پسوا – ترجمه ی جاهد جهانشاهی – انتشارات نگاه
3- فاوست – پسوا – ترجمه ی علی عبداللهی و علیرضا زارعی – نشر نگاه معاصر
4- بانکدار آنارشیست و شاعر یک متظاهر است – پسوا – علیرضا زارعی – شولا
5- دریانورد – پسوا – علیرضا زارعی - هرمس ( زیر چاپ )
عروسک و کوتوله
والتر بنیامین ترجمه ی مراد فرهادپور – امید مهرگان
حکایت می کنند از آدمکی که چنان ساخته شده بود که می توانست به استادی شطرنج بازی کند, و هر حرکت مهره های حریف را با حرکتی که ضامن برد او بود پاسخ گوید. عروسکی در جامه ی ترکی با قلیانی در کنار, رو در روی صفحه ی شطرنجی گذارده بر میزی عریض. مجموعه ی منظمی از آینه ها این توهم را بر می انگیخت که این میز از همه سو شفاف است . حال آنکه به واقع, گوژپشتی ریزاندام که شطرنج بازی خبره بود در جوف میز می نشست و به یاری رشته ها دستان عروسک را هدایت می کرد
می توان نوعی قرینه ی فلسفی برای این دستگاه متصور شد . عروسکی که نامش " ماتریالیسم تاریخی " است , باید هماره برنده شود او می تواند به سهولت همه ی حریفان را از میدان به در کند به شرط آن که از خدمات الاهیات بهره جوید , الاهیاتی که چنان که می دانیم امروزه آب رفته است و باید از انظار کناره گیرد
براین مگی – مترجم عزت الله فولادوند – انتشارات خوارزمی
خواندن متون فلسفی به دلیل نوع نگاه ویژه ی فیلسوف و بیان کلمات تخصصی فلسفی بیشتر اوقات طاقت فرسا بوده و زمان خاص خود را می طلبد و درک و دریافت آنچه فیلسوف هم می گوید کار آسانی نیست و چه بسا برای خود ما هم پیش آمده باشد که بعد از خواندن یکی از آن کتابها احساس کنیم چیزی از مطالب دستگیرمان نشده است
متاسفانه در قرن بیستم فلسفه به کاری حرفه ای و تخصصی بدل شد و جز کسانی که وارد مطالعات فلسفی می شوند کمتر کسی از دیگر رشته ها سراغ کتاب های فلسفی می روند و عموما می گویند که نمی توانند با کتاب رابطه برقرار کنند لذا با توجه به مردمی تر شدن علم و دانش و فرهنگ در جهان امروز نیاز به کتابهایی با زبان ساده ترهر چه بیشتر احساس می شود
در این میان هستند کتابهایی که با اینکه موضوع بحث آنها فلسفه است اما با ابتکار نویسنده در شیوه ی بیان آن خواندنش چنان جذاب می شود که کنار گذاشتنش کار آسانی نیست
از میان این نوع کتابها می توان به دو کتاب " فیلسوفان بزرگ یونان باستان " و " فیلسوفان بزرگ قرون وسطا " نوشته ی " لوچانو دکرشنتزو " اشاره کرد نویسنده در این دو جلد با زبان ساده و شیرین و آکنده از طنز به بیان احوالات و و اندیشه های فیلسوفان می پردازد و هیچ گاه در حین خواندن احساس اینکه کتابی در مورد فیلسوفان می خواند دست نمی دهد
مهم تر از این دو جلد می توان به دو کتاب " مردان اندیشه " و فلاسفه بزرگ " نوشته ی "براین مگی" اشاره کرد اساس این کتابها سلسله برنامه هایی بوده که در سال 1987 از تلویزیون بی بی سی پخش می شده اما چنان که در مقدمه ی کتاب هم اشاره شده مطالب کتاب ها عینا همان متن برنامه ها نیست بلکه با مشارکت شرکت کنندگان بعدا تغییراتی پیدا کرده است
آنچه کتاب را از دیگر تاریخ فلسفه ها متمایز می کند کیفیت ارائه ی مطالب است براین مگی درباره ی هر فیلسوف با یکی از فیلسوفان معاصر صحبت می کند و باید اشاره کرد که سهم خود براین مگی کمتر از آنها نیست او با تسلطی که به آرا و اندیشه های فیلسوفان دارد بسیاری نکته های پیچیده را با توضیحات و گاه با ایرادهایی که می گیرد روشن تر می کند
از دیگر کتابها در این زمینه می توان به دو جلد " تاریخ فلسفه ی غرب " برتراندراسل با ترجمه ی خوب نجف دریابندری اشاره کرد که آن دوجلد هم با زبان ساده و همه فهم به ارائه ی مطالب پرداخته است و آخر سر هم نه جلد تاریخ فلسفه ی کاپلستون که یک کتاب دانشگاهی هم هست و مهمترین کتاب در زمینه ی تاریخ فلسفه می باشد
پیشنهاد بنده این است که قبل از سراغ گرفتن و خواندن کتابی از هر فیلسوفی که باشد قبلش مروری روی مطالب کتاب براین مگی و راسل در زمینه ی آن فیلسوف داشته باشیم
پس نوشت : خوب شد محسن یادم انداخت که بگم چند سال پیش مصاحبه های کتاب " مردان اندیشه " از شبکه ی چهار دویله و پخش شد که می توانید آن را در ده سی دی تهیه کنید من ده تا سی دی را دارم ولی از بس کیفیت شان بد است رغبت نمی کنم نگاهشون کنم خواندن کتاب بهتره
خیابان یک طرفه - والتر بنیامین – حمید فرازنده
وقتی روی این عدد تامل می کنم, احساس لذتی دردناک به من دست می دهد / مارسل پروست
1- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها را می توان به بستر برد.
2- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها زمان را در هم می بافند, بر شب مانند روز, و بر روز مانند شب حکم می کنند.
3- نه کتاب ها برای دقیقه ها ارزش قائلند, و نه ر.و.س.پ.ی ها . اما آشنایی نزدیک تر با آنها نشان می دهد در واقع چقدر عجول اند .همین که توجه مان به آنها معطوف می شود, شروع به شمردن دقیقه ها می کنند.
4- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها همواره در عشقی ناکامیاب نسبت به یکدیگر به سر برده اند .
5- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها هر دو مردان ویژه ی خود را دارند , مردانی که از طریق آنها گذران روزگار می کنند و عذابشان می دهند, در این زمینه , مردان ویژه ی کتاب ها منتقدان اند .
6- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها در موسسه های عمومی جای دارند, مشتری هر دو دانشجویان اند.
7- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها- به ندرت کسی که تصاحب شان می کند, شاهد مرگ شان می شود. پیش از آنکه عمرشان به سر رسد گم و گور می شوند.
8- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها خیلی علاقه دارند توضیح دهند چگونه به این روز و حال افتاده اند و از گفتن هیچ دروغی فرو گذار نمی کنند در واقع اغلب سیر و چگونگی ماجرا را متوجه نشده اند سال ها دنبال " دل شان" رفته اند و روزی بدنی فربه در همان نقطه ای برای خودفروشی می ایستد که صرفا برای " آموختن درس زندگی " توقفی داشته است.
9- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها وقتی نمایش می دهند, دوست دارند پشت کنند .
10- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها زاد و رودشان زیاد است
11- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها - " راهبه ی پیر- ر.و.س.پ.ی جوان" . چقدر کتاب هست که زمانی بدنام بود و اکنون راهنمای جوانان است .
12- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها دعوا مرافعه های شان را جلو چشم همه می کنند.
13- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها – پانویس یکی , اسکناس های دیگری در جوراب های بلندش است .
آلبر کامو - ترجمه رضا سید حسینی - انتشارات نیلوفر
به قول خود کامو این داستان به همه ی ما مربوط است, رمان حکایت مردمانی است که خود را در برابر بلایی مهلک می بینند که آنها را از دنیا جدا می کند بلایی که وجدانشان را بیدار کرده است تا با محبت و دوستی بتوانند در مبارزه ای که زندگی اش می نامیم به صلح و صفا دست یابند
چیزی که در این رمان جلب توجه می کند واکنش مردم هنگام دیدن ویرانی آن چیزهایی است که تصور می کردند برای ابد پایدار می ماند چیزهایی چون سلامتی , ارتباط داشتن با کسانی که به هم عشق می ورزیدند , طاعون با آمدن موش ها شروع می شود و رفته رفته قربانیان بیشتری را به کام مرگ می برد دروازه های شهر بسته می شود و مبارزه آغاز می گردد
" دکتر ریو " بدون ترس از بیماری به درمان بیماران می پردازد او که مومن نیست به " پرپانلو " که معتقد است طاعون را خداوند برای مجازات گناهکاران فرستاده است و فکر می کند یگانه راه نجات توبه و پشیمانی است می گوید : رستگاری بشر برای من ادعای بزرگی است من آن همه دور نمی روم برای من سلامت بشر اول از همه اهمیت دارد به نظر او در انسان جنبه های ستایش انگیز بیشتری هست تا رذایل و جنبه های تحقیرآمیز
از شخصیت های دیگر رمان که بیشتر از دیگران می توانیم صدای کامو را در کلام او بشنویم " تارو " است او آرزو می کند که مانند یک قدیس – بدون ایمان مذهبی – رفتار کند اساس تفکر او این است که هیچ دستاویزی بد یا خوب نمی تواند دلیل کشتار دیگران یا توجیه گر مرگ کسی باشد
طاعون کتابی انسان دوستانه است فریاد بشریت است چرا که به قول " تارو " هر کسی طاعون را در خویشتن دارد هر چند زمانی فرا می رسد که بلا دور می شود و دروازه های شهر باز می شوند اما نباید از این نکته غافل ماند که به دنبال طاعون جسم, طاعون روح همچنان زنده می ماند
ویل کاپی – ترجمه نجف دریابندری
اهل ادبیات بی شک با ترجمه های خوب نجف دریابندری آشنا هستند اما این کتابش متفاوت تر از بقیه است
در مقدمه ی کتاب آمده است که مترجم نه تنها اصل امانت در ترجمه را زیر پا گذاشته بلکه در حقیقت میتوان گفت که به هیچ اصلی پایبند نمانده است او قطعات فراوانی را ترجمه نکرده و عبارات و جملات بسیاری را هم از قلم انداخته است حتی اسم کتاب را هم عوض کرده است
همه ی اینها دست به دست هم داد که همه فکر کنند نویسنده ی واقعی کتاب خود دریابندری باشد و حتی بعضی ها هم گفتند که این کتاب را با همکاری شاملو نوشته است اما ماجرا بر می گردد به حدود سی سال پیش زمانی که شاملو مجله ی خوشه را در می آورد و از آقای دریابندری می خواهد مطلبی برای مجله بفرستد دریابندری هم که مشغول خواندن کتاب ویل کاپی بوده با تغییراتی قسمتی از آن را برای شاملو می فرستد شاملو هم تغییرات جزی ایی رویش انجام می دهد بعدا با ترجمه های بیشتر از قطعات مختلف کتاب آن را چاپ می کند
البته نباید از نظر دور داشت که آقای دریابندری خیلی خوب توانسته طنز آمریکایی کتاب را چنان تغییر بدهد که برای خواننده ی فارسی زبان از حالت خشکی طنز ترجمه در بیاید و هنگامی که شروع به خواندن کرد نداند چطور به آخرین صفحه رسیده است و دوباره از اول شروع کند به خواندنش
اسم اصلی کتاب " ظهور و سقوط تقریبا همه " می باشد اما مترجم با نگاهی به مصرع " چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار" اسم آن را تغییر داده مترجم در آفرینش دوباره متن چنان موفق بوده که اکنون هم خیلی ها او را نویسنده آن می دانند
کتابی که من دارم مربوط به سال 51 می باشد یعنی چاپ اول کتاب, اما ظاهرا آقای دریابندری یک فصلی در چاپ های بعدی به کتاب افزوده اند که خودشان نوشته اند خواندن این کتاب مرا یاد " لوچانو دکرشنتزو" نویسنده ی ایتالیایی انداخت که درباره ی فلسفه و فیلسوفان دو جلد کتاب به طنز نوشته است که هر دو کتاب هم خوشبختانه با ترجمه ی خوب عباس باقری توسط نشر نی چاپ شده اند " فیلسوفان بزرگ یونان با ستان" و "فیلسوفان بزرگ قرون وسطا " که خواندنشان را به همه توصیه می کنم
حسین سلیمانی
متاسفانه در ایران خیلی از چهرهای ادبی چنان که شایسته ی آنهاست شناخته نمی شوند یکی از اینها دوست ارجمند و نویسنده ام حسین سلیمانی است که سال 85 با چاپ اولین کتابش "بیمار مقیم " یکی از نامزدهای جایزه ی هوشنگ گلشیری بود به تازگی از ایشان دو رمان دیگر به صورت پی دی اف در سایت قفسه منتشر شده است در اوایل دهه ی هشتاد مقالات فلسفی و ادبی زیادی از ایشان در روزنامه ها چاپ می شد
شما را به خواندن وب نوشته ها و مقالات ایشان در وبلاگشان دعوت می کنم
www.caster.blogfa.com
زنگبار یا دلیل آخر
آلفرد آندرش – ترجمه سروش حبیبی – انتشارات ققنوس
خواندن خیلی از شاهکار های ادبی دنیا را مدیون مترجم کتاب آقای سروش حبیبی هستم شاهکارهایی همچون شیاطین, ابله, جنگ و صلح, آناکارنینا, ابلوموف و خیلی های دیگر
دلیل خریدن و خواندن این کتاب هم همین مترجمی ایشان بود خیلی با ذوق و شوق کتاب را خریدم و شروع به خواندنش کردم اما همین که رسیدم صفحه 120 کتاب دیدم صفحات یک در میان سفید هستند این شد که سه هفته طول کشید تا کتاب را عوض کنم و دوباره بخوانم
نویسنده کتاب برای ایرانیان زیاد شناخته شده نیست هر چند که این کتاب سال 72 با ترجمه ی سعید فیروز آبادی چاپ شده اما فکر نمی کنم آنچنان با استقبال روبرو شده باشد چون تا قبل از ترجمه ی سروش حبیبی خیلی ها حتی اسمش را هم نشنیده بودند
در رمان همه دنبال فرار اند یا اینکه می خواهند کسی را فراری بدهند همه به نوعی از " دیگران " ( نازی ها ) می ترسند رمان که فصل های کوتاهش به نام شخصیت های آن نام گذاری شده داستان برخورد پنج نفر است " کنودسن " که یکی از اعضای حزب کمونیست است منتظر نماینده ی این حزب است تا آخرین دستورات و نقشه های حزب را در اختیارش بگذارد او دیگر چندان اعتقادی به حزب ندارد و می خواهد مانند دیگران آن را کنار بگذارد وقتی هم " گرگور " نماینده ی حزب می آید می بیند او هم با او هم عقیده است
" یودیت " دختری یهودی که مادرش به تازگی خودکشی کرده و او از ترس " دیگران " جسد او را به حال خودش گذاشته و آمده تا فرار کند شاگرد کنودسن که دوست دارد مانند هکلبرفین زندگی آزادی داشته باشد و مدام مجبور نباشد نق زدن ها و دستورات بزرگتر ها را تحمل کند و بالاخره مجسمه ی " جوان کتابخوان " که در کلیسا است و " دیگران " به زودی می آیند تا آن را به جای دیگری منتقل کنند " هلاندر" کشیش آنجا نیز در فکر فراری دادن مجسمه است همه ی اینها با هم در یک شب می خواهند فرار کنند
در پشت جلد کتاب می خوانیم : آلفرد آندرش از داستان سرایان پیشگام بعد از جنگ است که با روی کار آمدن هیتلر به " داخائو " از ننگین ترین و بدنام ترین زندان های آلمان فرستاده شد و در آغاز جنگ دوم جهانی به جبهه اش فرستادند که موفق به فرار شد و پس از آن نوشتن را آغاز کرد
وجدان زنو
ایتالو اسووو – مرتضی کلانتریان
" اگر به کل هستی بشری بنگریم جز تراژدی چیزی در آن نخواهیم یافت در حالی که اگر به جزئیات آن توجه کنیم طنز و کمدی را جلوه گر می یابیم " – شوپنهاور -
متاسفانه در ایران بعضی از شاهکارهای ادبی آنگونه که شایسته ی آنهاست در خور توجه قرار نمی گیرند یا خیلی دیر ترجمه می شوند مثل : ژاک قضا و قدری و اربابش یا اینکه همچون همین رمان در یک دهه ترجمه می شود و بیست سال بعد تجدید چاپ می شود(83) اما باز هم آنگونه که باید مورد توجه قرار نمی گیرد
وجدان زنو سومین و آخرین رمان ایتالو اسووو است او در این رمان و رمانهای دیگرش تحت تاثیر فلسفه و اندیشه های شو پنهاور است و به خاطر توجه خاص او و موضوع قرار دادن روانکاوی در رمان هایش او را همچنین متاثر از نظریات فروید می دانند اما به وضوح معلوم نیست که او فروید را می ستاید یا نفی می کند
رمان یادداشت های " زنو " به روانکاوش است او همانند شوپنهاور عقیده دارد که درد و رنج بخش اساسی زندگی را تشکیل می دهد و انسان یارای تغییر سرنوشتش را ندارد
در فصل اول او داستان تلاش بیهوده اش را برای ترک سیگار بیان می کند اینکه چگونه در تمام طول زندگی اش وقت خود را صرف کشیدن سیگار و تصمیم به ترک آن گذرانده است و این شکنجه ی روحی را با تمام اتفاق ها و تصمیمات مهم زندگی اش پیوند می داده است
او که عاشق آدلین است در پی جواب رد او همان شب از دو خواهر دیگر آدلین خواستگاری می کند و آگوستا که دختری زشت و لوچ است این تقاضا را می پذیرد او در فصل درخشان " همسر و معشوقه" به طرز ماهرانه ای رابطه خودش را با همسر و معشوقه اش تحلیل می کند
زنو بیماری را نوعی اعتقاد می داند و او با آن اعتقاد به دنیا آمده است اما بیماری او نوعی مرض خیالی است او فکر می کند که بیمار است و زمانی که فکر می کند دیابت دارد احساس آرامش میکند چون بیماری واقعی را قابل تحمل تر می داند و هنگامی که دکتر خبر می دهد از دیابت خبری نیست حالش بدتر می شود :
" زندگی برای خود زهرهای کشنده ای دارد که در مقابل آنها زهرهای دیگری هم وجود دارد که پادزهر آنها به شمار می آیند و برای فرار از آثار کشنده اولی ها چاره ای جز چشیدن دومی ها نیست " - ص 347-
او با نوشتنش گذشته اش را حیات می بخشد گذشته ای که دیگر نمی تواند رنج افزا باشد اما همچنان از آن فرار می کند برای او مضحک و خنده دار است که آرزو کنیم به گذشته برگردیم مگر نه این است که در برهه ای از زمان با انتخاب یک مسیر کلیه ی راههای دیگر را مسدود می کنیم و فقط مجبوریم در همان مسیر گام بزنیم
زنو سراسر زندگی را مبارزه ای پوچ و بیهوده در راه خوشبختی و بقا می داند مبارزه ای که سر انجام برد ما مرگ خواهد بود او حتی زندگی را شبیه بیماری می داند با این تفاوت که برای زندگی هیچ درمانی وجود ندارد همچنین او تندرستی و سلامت را برای انسان واهی و بی اساس می داند چرا که انسان با قدرت ابزاری ای که در اختیار دارد قوانین خلاق طبیعت را زیر پا می گذارد و بیماری خلق می کند و در آخر بیان می کند که انسان برای نجات خودش به راه دیگری جز روانکاوی نیاز دارد
نان و شراب
اینیا تسیو سیلونه – متر جم محمد قاضی
نان و شراب داستان زندگی دهقانان و روشنفکران ایتالیا است که در آن عادات و رسوم و معتقدات و خرافات و وضع زندگی اسف بار آنها به زبانی شیرین و لایه هایی از طنز بیان شده است
رمان داستان روشنفکرانی را حکایت می کند که در جستجوی جهانی بهتر و انسانی تر هستند و در قلبشان آزاد زیستن و آزاد اندیشی موج می زند اما در برابر شان از یک سو دهقانانی بیسواد و فقیر و خرافه پرست قرار دارد و از طرف دیگر دولتی فاشیست که از کلیسا هم برای مشروعیت بخشیدن و توجیه اعمالش استفاده می کند
رمان با بازگشت "پیترواسپینا" به ایتالیا شروع می شود او برای بهتر مخفی شدن لباس کشیشی بر تن می کند و نام " دون پائولو" بر خود می گذارد و به یک روستای کوچک می رود در آنجا با دختری به نام " کریستینا" آشنا می شود که می خواهد راهبه شود
در گفتگوهایی که با کریستینا دارد متوجه می شود اعتقادش به انقلاب در نتیجه وفاداری اش به جوهر اخلاقی مسیحیت است , مسیحیتی که او هنوز از پذیرفتن آن امتناع می کند
نان و شراب حکایت ایثار و مبارزه است مبارزه ی کسانی که به جهان بهتری می اندیشند و دست یافتن به آن را در سایه ی بخاطر اجتماع زیستن و تنها در بند خود نبودن می دانند
چرم ساغری
بالزاک – ترجمه ی م.ا. به آذین
بالزاک نویسنده ی شهیر فرانسوی مجموع آثار خود را " کمدی انسانی " می نامید و از میان رمان هایش چرم ساغری را زیر عنوان " مطالعات فلسفی " قرار می داد
قهرمان رمان " رافائل " جوانی است حساس و نیک سرشت که بعد از مرگ پدرش بر اثر فقر مدت سه سال را همانند یک عارف در اتاقی زیر شیروانی با شیر و نان سر می کند به امید آنکه کتابی بنویسد تا به شهرت و ثروت دست یابد
او همچون قهرمان های رمان های دیگر نویسنده حد نهایی زندگی و خوشبختی را در ثروت و شهرت می بیند و عاشق بیوه زنی ثروتمند و زیبا می شود اما " فئودورا " که چون خود او دلباخته ی ثروت و تجمل است دست رد بر سینه اش می زند
رافائل در روزی که تصمیم به خودکشی می گیرد در یک عتیقه فروشی چرم ساغری ای را می بیند که فروشنده اش ادعا می کند طلسم است و می تواند هر آرزویی را بر آورده کند اما با بر آوردن هر آرزو چرم کوچک و کوچکتر می شود و صاحبش را به مرگ نزدیک می کند رافائل در ثروت و عیاشی غرق می شود اما نمی تواند فئودورا را فراموش کند و وقتی معشوقه ی حقیقی اش " پولین " را پیدا می کند که چرم به اندازه ی برگ کوچکی در آمده است و تنها می تواند آرزو کند که در آغوش معشوقه اش جان بسپارد
این رمان که همچون شعری زیبا خواننده را به کاوش در هستی و لایه های درون آدمی وا می دارد مانند طلسمی عمل می کند که زندگی را درون خود دارد و بیان می کند آدمی چیزی جز خواست ها و تمایلاتش نیست که دستیابی به آنها بهایی چون کاهش جسم و جان را در پی دارد

